برایت می نویسم

برایت می نویسم شاید شوی نگار من

شاید که چشمانت شود تا ابد برای من

برایت می نویسم عشق چیست؟

تبشهای دلم با نفسهایت یکیست

برایت می نویسم چون که دوستت دارم

این تویی عشق باکم.نازنینم.مهربانم..

برایت می نویسم از شوق دیدار

ز جادوی نگاهت قلب من گشته گرفتار

برایت می نویسم از خاطراتم

از آن تجربه های بی ثباتم

برایت می نویسم از جدایی!!

ولی نه..!! معنی ندارد تا که با من هم صدایی..

برایت می نویسم عشق ویران می کند

خدایا این کیست که در قلبم بادشاهی می کند؟؟!

من نمیتونم...

من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور می شی
ازم دل می کنی مجبور می شی

تا مه راه و نپوشنده نگام کن
اگه رو قله سردت شد صدام کن!
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم.

منم اونکه تورو داده به مهتاب
کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش تو کم نیست
میخوام یادم بره دست خودم نیست

خودم گفتم که تلخه روزگارت
من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مرد و راهِ بغض و سد کن
به خاطر خودت دستاتو رد کن

با چشم تر اگه تو مه بنشینی
کسی شاید شبیه من ببینی
تا مه راه نپوشونده نیگام کن
اگه رو قله سردت شدم صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پاااایین نمی تونم بمونم

زندگی

  بهنام احمد جمالی

نازنین من

نازنین من